عشق یعنی ...

من زن بى‏حقوقى نیستم و تو را هنوز روى پله شهرت و افتخار مى‏بینم ... من که به مراتب فرزانگیت آگاهم، از آنچه بر من گذشته است تأسفى ندارم و به آنچه به من وارد خواهد شد راضیم زیرا به خداى عادل رئوف توکل دارم ... تو اگر زنده بمانى خداى بزرگ را سپاس گزار خواهم بود از این که به کالبدم روح تازه دمیده است و اگر از پاى درآیى که طلاق خدایى ،خود به خود جارى شده است.
با این همه محال است که به پیوند دیگرى درآیم و شخص دیگرى را به همسرى برگزینم و مطمئن خواهى بود که، عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم داد. این بگفت و هاى هاى گریست و اشگ از دیدگانش جارى شد.
میرزا از این حالت همسرش سخت منقلب و متأثر گردید و از او پوزش طلبید و به استمالتش (دلجویی اش) پرداخت و شخصیت و نجابتش را ستود و گفت ... چون همسرت دزد نبود ، لاجرم از مال دنیا چیزى نیاندوخت.
خیلى چیزها در حقم گفته‏اند ،اما تو که از همسرت حتى براى روزگار نامعلوم و ابهام‏آمیز آینده‏ات ، کوچکترین ذخیره‏اى در اختیار ندارى، بهتر از هر کس دیگر مى‏توانى در باره‏ام قضاوت کنى ... تنها چیزى که از دارایى دنیا در اختیار دارم یک ساعت طلاست که یادگار هدیه انورپاشاست.
من اینک آن را به تو مى‏بخشم که هر وقت زنگش به صدا درآمد، به خاطرات گذشته رجوع کنى و همسر آزرده و حسرت بر دل مانده را به یاد آورى. این بگفت و با چشمانى اشک‏آلود از همسرش خداحافظى نمود.»
همسر میرزا پس از مرگ او پیمان خود را از یاد نبرد و تا پایان عمر مجرد زندگى کرد.

/ 0 نظر / 4 بازدید