چاه مکن بهر کسی .....

 روزی شخصی از اهل اصفهان که با زن خود جنگ و مرافعه می کرد . چوبی به او زد و آن زن بسبب این ضربت ، فوت کرد . مرد از قضیّه متحّیر شد ، چرا که از خویشاوندان زن می ترسید. این مسئله را با رفیق خود در میان گذاشت و از او راهنمایی خواست.

رفیقش به او گفت: جوانی زیبا را پیدا کن و او را به بهانه ایی به منزل ببر و بعد از گشتنش ، او را کنا ر همسر خو د بخوابان و با این حالت خویشان عیال خود را صدا کن و بگو که این جوان را با زن خود دیده ام و از ترس آبرو و غیرت هردو را کشتم .

آن شخص این حیله را پسندید . پس جوانی صاحب جمال را به بهانه ایی بخانه برد و بقتل رسانید و.........

اتفاقاً همان رفیق که او را به این حیله راهنمایی نمود . پسری جوان و نیکو چهره داشت .چون شب شد و پسر او به خانه نیامد . پدر به جستجو ی او بیرون رفت و هرچه  کشت. اثری از او ندید . پس به ذهنش آمد و نزد آن مرد رفت و از او سئوال کرد که ، آنچه به تو گفتم ، انجام دادی . 

گفت: آری ؛ گفت : پس مقتول را بمن نشان بده . او را به خانه برد و جوان را به او نشان داد . پس با دیدن جوان یکباره شروع کرد ، بفریاد زدن و خاک بر سر ریختن و تازه فهمید سرّ کلام معصوم را که :

« من حَفَرَ بئراً لاخیه فقد وَقَعَ فیه »

هرکس برای برادرش چاهی بکند ، پس خودش در آن چاه خواهد افتاد .

کتاب زهر الربیع جزایری

/ 0 نظر / 6 بازدید